هجران یار

ازآن وقتی که رفتی چشم گریان شد زهجرت نازنین در سینه طوفان شد تو رفتی در گوشه ای تنها نشستم کلامی گفتم و در خود شکستم عبادی ،مردمان رایار بودی پدر بودی برای شهر ما غمخوار بودی عبادی چون خمینی مهربان بود به سیمایش وفاداری نشان بود عبادی از خمینی درس آموخت چو شمعی بهر… نمایش مطلب

دسته بندی شده در:,

نوشته شده توسطمقداد عبادی

زاهدان شهر کوچک مرزی

زاهدان شهر کوچک مرزی گل گلزار حضرت زهرا یاد روزی که روزگاران بود شهر ما در دل بیابان بود زاهدان شهر کوچک مرزی که سراسر دوتا خیابان بود شمع و فانوس وآب شور آنروز زندگی سخت وقیمت جان بود با همه سختی و گران جانی خانه مذهبی پریشان بود عالمی در دیار ما آمد آنکه… نمایش مطلب

دسته بندی شده در:,

نوشته شده توسطمقداد عبادی